تبليغاتX
شوالیه ی بی زره


شوالیه ی بی زره

من مانده ام شکسته و پر بسته در انتهای راه زمان و تنها تر از نگاه خسته صیادی به دریا

6

 

      تقدیم به عزیزترینم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 22:38 توسط علی| |

                مسافر

                  ای مسافر !  ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم..
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاهت را...
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ...

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...    آرام تر بگذر...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!

باران هنگام طوفان را که می بینی  ...!!! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ... !
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت...
دست خدا به همراهت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:37 توسط علی| |

 

 ساعت ۱۱:۵۰شب یکشنبه۱۶/۱/۸۸

                                          صداي بوق قطار

                                                  دستهاي رقصان در هوا

                                                                          يعني اينكه ...

                                                                                           تورفتي !

رفتی با با یه دنیا غم ، با ۱۰۰۰ سوال بی جواب مانده در ذهن

من ماندمو ۱۰۰ هزار سوال بی جواب مانده در ذهن

وقتی داشتی میرفتی وقتی از پشت دیوار شیشه ای داشتم میدیدمت که ازم داری دور

میشی فقط دعا کردم تمام این لحظه ها خواب باشه

وقتی داشتی میرفتی ، حرفی که ساعت ۷ شب تو اطاقت بهم زدی مدام توگوشم بود،

(( اونایی که باعث شدن من از اینجا برم )) هنوزم این حرف باهامه مثل یه بغض  تا ابد ،

تو گلوم میمونه .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:53 توسط علی| |

نمي‌‌توانم

و نخواهم توانست

نه، نمی‌توانم که تو را کمتر دوست بدارم

همان‌گونه که پروانه گل را

و آن‌گونه که جامه،شاخه گل زینتی را

 

 

او عشق‌ام را چون غباری می‌انگارد

آرزوهایم از‌دست‌رفته

و باورهایم آشفته: به‌مانند یهودیانِ سرگردانم

 

کیست که این مسیر را رقم می‌زند- و چرا؟

اکنون بال‌هایم را برهم‌می‌زنم

-بی هیچ هدفی

هنوز چالاکند و سریع...........

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:10 توسط علی| |

من کیم؟
شاید شاعرم
نه مطمئن نیستم
قلم روح من، جز این کلمه‌ی عجیب، چیزی نمی‌نویسد:
«‌ دیوانگی»
پس شاید نقاشم
نه، این هم نیستم
تخته شستی روح من، جز یک رنگ ندارد:
« شوریدگی»
پس لاید نوازنده‌ام
اینهم، نه!
بر شستیهای پیانو روح من، جز یک نت نیست:
« دلبستگی»
پس چیم من؟
ذره‌بینی بر دلم می‌نهم
تا به مردم نشانش دهم


کیم من؟
ــــ دلقک روح خودم!
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:9 توسط علی| |

فارغ از هر خاطره‌ و آرزویی،

مجرد و بی‌کران، نزدیک به آینده،

انسانی که مرده، دیگر انسانی که مرده نیست او فقط یک مرده است.

مانند خداوند رمزآلودی که

 هر آن‌چه می‌شود از او گفت باید که انکار شود

او که مرده با همه چیز بیگانه است به‌جز با فقدان و فنا

و ما هر دری را به رویش می‌بندیم

و نمی‌پذیریمش به‌اندازه‌ی رنگی یا هجایی:

این‌جا همچون چاردیواری‌ست که چشمهایش فراتر را نمی‌بیند

آن‌جا چون پیاده‌رویی‌ست که چشم به راه ‌رویاهای خویش است

او قادر است همان‌چیزی را بیاندیشد

که ما در اندیشه‌ی آنیم.

ما به دزدانی می‌مانیم که غنائم شب و روز را میان خود تقسیم کرده‌اند.

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:8 توسط علی| |

پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی،

 یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم

بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:43 توسط علی| |

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.

برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند

و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره

...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:32 توسط علی| |

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
.
.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:28 توسط علی| |

      

توجه.::.عکس زن آنخ ماهو کاهن معبد آمون لو رفت.::.توجه

                                                     


نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:56 توسط علی| |

 

با تو رنگها بیدار می شوند٬

با تو عشق معنا می شود٬

با تو خورشید٬ هر صبح به من لبخند می زند٬

با تو ماه٬ هر شام تلالؤ نقره فامش را نثارم می کند٬

با تو دنیا برایم زیباست٬

با تو زندگی جریان می یابد٬

با تو خدا را بهتر می فهمم و او نیز مرا بیشتر دوست خواهد داشت.

و بدون تو ...

                   من نیستم!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:52 توسط علی| |

... بارون وقتی می باره هر جا که باشم دلم هوای تو رو می کنه. دوست دارم با هم باشیم و لذت رو توی چشمات ببینم. دوست دارم حست کنم ... بارون که می باره به این فکر می کنم که خیلی ها هستن که می گن توی این هوا دل آدم می گیره، ولی تو دلت رو با این هوا تازه می کنی، شاداب تر می شی، و سعی می کنی لذت ببری ... همیشه برام از لذتی که از بارش بارون می بری گفتی، از باریدن نم نمش وقتی صبح از خواب پا می شی، از بوی خاکی که بعد از بارش تازه ی بارون بلند میشه، از پاکی و لطافت هوایی که ایجاد می کنه ... تو برام از همه چی خاطره خوب می سازی. تو برام همه ی عمر و زندگی هستی. تو معنای عشق و عاشق بودن و دوست داشتنی ... تو خود زندگی هستی ... خوبِ من، تو همه کس و همه چیزی برام ... خوب من، باهات حرفای زیادی دارم. به تو فکر می کنم و به همه ی اون چیزایی که می تونه خوب باشه برات ... هر چیزی که می گم برای اینه که تو رو همیشه بهترین می دونم و بهترین ها رو برات می خوام ... بهترینم، دوستت دارم، خیلی زیاد، بیشتر از اونی که هر کسی فکرش رو بتونه بکنه ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:40 توسط علی| |

 

       اینم تقدیم به جوجوی خودم

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:3 توسط علی| |

 

 

       شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش:

    من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود .

          به امیدی که تو فانوس شب من باشی

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:56 توسط علی| |

من اگر اشك به دادم نرسد مي شكنم

اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم

بر لب كلبه ي محصور وجود ، من در اين خلوت خاموش سكوت ،

اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم

اگر از هجر تو آهي نكشم ؛ تك و تنها ؛

مي شكنم...

به خدا مي شكنم

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:24 توسط علی| |

 

 

         این شب ها


     چشم های من خسته است


      گاهی اشک ، گاهی انتظار


    این سهم چشم های من است

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:16 توسط علی| |

 

 

با سلام به همه شما عزیزان

ممنونم از اینکه منو با نظرات مفیدتون دلگرم میکنین

فقط شرمندم از اینکه دیر میام سر میزنم

آخه چند وقتیه حسابی بی حوصله شدم و ساعت کاریم هم بد جوره

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:14 توسط علی| |

 

الان که دارم مینویسم دلم میخواد داد بزنمو گریه کنم اونم با صدای بلند

چون خیلی وقته بغضمو نترکوندم . نمیدونم چند وقته ولی یادم میاد خیلی گذشته

از موقعی که تنها یگانه ام گفت : تو هم که هر وقت یه چیزی میشه میزنی زیر گریه

اینقدر مثل دخترا نباش . از اون موقع دیگه گریه نکردم هیچکس اشکمو ندیده . دیگه احساسمو

تو خودم نگه میدارم . فقط هر وقت بغضم میگیره اونقدر خودمو کنترل میکنم که سرم از دزد میخواد

منفجر بشه .  همشم تقصیر خودمه و الان دارم خون دل می خورمو هیچکس نمی فهمه حتی عزیزم

چون اگه می فهمید هیچوقت به من نمی گفت سرخوش ...   .  از خودم بدم میاد چون هنوز نتونستم

رو پای خودم وایستم . نه تنها خودم زنگی نکردم زندگی یه نفر دیگرو هم خراب کردم فقط نمیدونم چقدر

دیر شده . سه سال و ۵۹ روزه که بی هدف زندگی کردم . فکر میکردم بین دو نفر فقط گفتن دوست دارم

مهمه ولی بدجوری اشتباه کردم . همه چیمو از دست دادم . و مهمترینش عشقمو که برای بدست

آوردنش ۳ سال خدا خدا کردم ... این روزا همش مث دیوونه ها دارم همش با خودم زمزمه میکنم

واقعا تونستی ارزش عشقتو بفهمی چقدره .. اما تا به خودم میام می بینم برای عزیزم هیچ

کاری نکردم و بد تر از همه کنارش بودم اونم هر روز و لی اون هرروز تنها تر میشد . لیاقت اونی که

من میشناسم این نیست که الان دارم میبینم . حتی اگر دوباره همه چی درست بشه دیگه

نمیتونم مث قدیما تو چشاش نگاه کنم . فقط دعام شده که این اتفاقات یه کابوس باشه ....

خدا          کمکم            کن         میخوام دوباره زنده شم و جبران مافات کنم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:29 توسط علی| |

 

 

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذاشت.

خود سهراب می گوید :
 مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲/ مادرم صدای اذان را می شندیده است…

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، و اهل ذوق و هنر بود وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد

پدر سهراب سر انجام در سال ۱۳۴۱ دار فانی را ودا گفت.

مادر سهراب، ماه جبین نام داشت او نیز اهل شعر و ادب بود؛که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت.
خواهران سهراب : همایون دخت، پریدخت و پروانه .
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.

                                     هر کجا هستم ، باشم،
                                      آسمان مال من است.

                            پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
  چه اهمیت دارد
            گاه اگر می رویند
                              قارچهای غربت؟من نمی دانم
                                             که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
                  

                      و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
                            گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
                    چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
                                                                                    واژه ها را باید شست .
                                                                        واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
                                          چترها را باید بست.
                                            زیر باران باید رفت.
                                  فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
                               با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
                                     دوست را، زیر باران باید دید.
                                      

                                                                 عشق را، زیر باران باید جست.
                                                                     زیر باران باید با زن خوابید.
                                                                        زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
             زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:46 توسط علی| |

 

 

 

  تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست

  
  تمامی راهها را هموار خواهم ساخت 


 به بهانه تو 


 دردم را گریه هایم را حبس می کنم در وجودم


 به بهانه تو


 تو را ،عشقم را، قلبم را دوست دارم


 و با تو همه ترانه ها را خواهم سرود


 و به امید روزی که لحظه های عاشقانه را


 قاصدک خبر بیاورد


 و تمامی کوچه های بن بست به پایان برسد


 و آسمان پر ستاره خویشتن را به خورشید امیدوار کند


  و  تمامی شعر ها دوباره خوانده شود


 در کنار خودت


 آری هزاران بار می گویم


 دوستت دارم


 حتی بغضم را در آوازی گم می کنم


 گریه هایم را تا بی نهایت در چشمانم اسیر


 و خلوتم را به سراغ اشکهایم می برم


 و گریه می کنم و تو را از خدا می خواهم

دوستت دارم (تقدیم به عشقم M)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:37 توسط علی| |

 

 

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم

خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم

در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم

و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد

و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟

چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟

خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني

خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني

خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:10 توسط علی| |

 

 

 

    میروم خسته و افسرده و زار

                       سوی منزلگه ویرانه خویش

   به خدا می برم از شهر شما

                       دل شوریده و دیوانه خویش

  می برم تا که در آن نقطه دور

                   شستشویش دهم از رنگ گناه

  شستشویش دهم از لکه عشق

                      زین همه خواهش بیجا و تباه

  می برم تا زتو دورش سازم

                              زتو ای جلوه امید محال

  می برم زنده به گورش سازم

                         تا از این پس نکند یاد وصال

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:7 توسط علی| |

 

دوستت دارم و

     نمی توانم بگویم که

          در دلم چقدر درد زندگی می کند

                                       و نمی توانم بگویم

                                             حرف هایی هست که

جهانم را بر هم ریخته

                جهانی درون من

                      جهانی درون اشیاء سازی اطراف من

                                                       و در این فرصت کوتاه ...

نمی دانم تا کدامین طلوع خواهم بود

                و در کدامین غروب خواهم رفت

                         ولی این را می دانم تا آخرین لحظه دوستت دارم

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:7 توسط علی| |

 

 

 

در اين سکوت شب در اين تنهايي جز ياد و

                خاطراتت چيزي مرا از تنهايي رها نمي کند

                            وقتي در چشمهايم نگاه کردي و گفتي دوستت

                                          دارم،حس کردم هيچکس نمي تواندتو را از من

                                                                      بگيرد ...

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:17 توسط علی| |

بوسه

 

کاش می دیدم ، چیست !

       آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ؛

                              من ،در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد ،

                                        برگ خشکیده ی ایمان را ،

                               در پنجه ی باد ،

      رقص شیطانی خواهش را ،

                                  در آتش سبز ،

                                                    نور پنهانی بخشش را ،

                                     در  چشمه مهر،

           اهتزاز ابدیت را می بینم ،

    پیش ازین سوی نگاهت نتوانم نگریست ،

                                       اهتزاز ابدیت را یارای تماشا یم نیست ،

                                                 کاش می گفتی چیست ،

                                                     آ نچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ،

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:35 توسط علی| |

 

 *  گفتم سکوت کن ،

                     *   تا بشنوم ترنم قلبت را ،

                                                      *  اما به جای حنجره ، قلبت سکوت کرد ،

 

*  حال با این سکوت چه کنم ؟!

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:9 توسط علی| |

 

 

در انتهای زندگی ما ، با تعداد دیپلم هایی که گرفتیم ، پولی که به دست آوردیم یا

تعداد کارهای خوبی که کردیم قضاوت نخواهیم شد . ما با ( من گرسنه بودم و تو

به من غذا دادی ، من عریان بودم و تو مرا پوشاندی ،من بی خانمان بودم و تو مرا

به خانه ات راه دادی ) قضاوت خواهیم شد . گرسنه  ، نه  فقط برای نان بلکه گرسنه

عشق ، عریان ، نه فقط برای لباس بلکه عریان برای وقار و حرمت انسانی ، بی خانمان

نه فقط برای خواستن خانه ای آجری ، بلکه بی خانمان به خاطر مطرود شدن

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:31 توسط علی| |

 

خدای من

 هر کی ندونه تو که میدونی...

تو که می دونی...

تو که از دلم خبر داری ...آخه چه جوری؟

تو خودت به اون دچارم کردی ..

تو خودت  ریشه ی عشقشو تو دلم محکم کردی ..

خوب حالام خودت یه کاری بکن دیگه ..

حالا توام دیگه برات اهمیت نداره؟

تو دیگه چرا ؟ 

 حالا که تنها پناهم پشت به من کرد توام در پناهگاهتو بستی؟

 حالا که داری امیدمو ازم میگری حد اقل بهم صبر بده ..........

کمکم کن .............مگه نه اینکه تو خدای دلای عاشقی ؟

تو که خودت میدونی اندازه ی عشق غزلو... 

پس کمک کن ....فقط یه دل سنگ بهم .....

نه..  این نه ..............

من که دیگه قلبی برام نمونده

تیکه تیکه شده ...............خورده خورده

اون که میگفت من همه زندگیشم  ، ......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:49 توسط علی| |

طی شدن این عمر تو دانی به چه سان ؟

         پوچ و بس تند چنان باد زمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم که نکردم فکر

که تامل ننمودم روزی ‌‌‌‌‌، ساعاتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به باد غم ، به فراغت ، به نشاط ، فارغ از نیک و بد و مرگ

خوشا همان زمان چه می فهمیدم

همه گفتند کنون تا بچه ست بگدارید بخندد ، شادمان باشد

که پس از این دگر فرصت خندیدن نیست

هیچکس نیز نگفت زندگی چیست ؟ چرا می آیی ؟

بعد از این چند صبا به کجا خواهی رفت

با کدامین توشه به سفر باید رفت .

نوجوانی سپری گشت به فراغت ، به نشاط ، به غم و حسرت

فارغ از نیک و بد و مرگ ، بعد از آن باز نفهمیدم که چرا زنده ام ؟!

زندگی چیست که من هیچ زیبایی در آن ندیدم

لیک همه گفتند که جوان هست هنوز

بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد

نمی دانستند که بهره من از عمر فقط درد و غم است .

یک نفر باگ بر آورد که او هم از هم اکنون نباید فکر آینده کند

دگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی آوا داد همان طوریکه دیروزش گذشت

بگذارید که امروزش چو فردا برود

با همه این اوصاف من نپرسیدم که زندگی چیست ؟

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ، راهنمایم نبودن .

زندگی فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس هیچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت

حال می پندارم که زیستن این است

رفیق غصه ها

همدم حسرت ها

دوست سکوت و تحمل درد

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:46 توسط علی| |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم .

 ( دکتر علی شریعتی )                                                                                  

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:50 توسط علی| |


Design By : Night Skin